جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۳٬۸۳۷ نتیجه برای «آخر» · صفحهٔ ۳ از ۳۲۰
- غزل شمارهٔ ۱۶۱۹ بیدل دهلویآخر ز سجده ام عرق جبهه سر کشیدغواصی محیط ادب این گهر کشید
- غزل شمارهٔ ۲۳۹۲ بیدل دهلویآخر از بار تعلقهای اسباب جهانعبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان
- غزل شمارهٔ ۲۴۴۱ جلال الدین محمد مولویآخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتیای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
- غزل شمارهٔ ۷۱۸ جلال الدین محمد مولویآخر گهر وفا بباریدآخر سر عاشقان بخارید
- بخش ۱۶۴ - گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد اقبال لاهوریگریز آخر ز عقل ذوفنون کرددل خودکام را از عشق خون کرد
- بخش ۳۹ - قصهٔ محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران و طعنهٔ آن خران ببر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخر و مبتلی گشتن او به کاه خشک کی غذای او نیست و این صفت بندهٔ خاص خداست میان اهل دنیا و اهل هوا و شهوت کی الاسلام بدا غریبا و سیعود غریبا فطوبی للغرباء صدق رسول الله جلال الدین محمد مولویآهوی را کرد صیادی شکاراندر آخر کردش آن بیزینهار
- گفتار شیخ خرقان در دم آخر عطار نیشابوریدردم آخر که جان آمد به لبشیخ خرقان این چنین گفت ای عجب
- بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن جامیهم ز وی آورند کآخر کارچون شد این درد بر دلش بسیار
- بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق جامیشکر گوید بسی که آخر کاریافت کارش به وجه خیر قرار
- بخش ۲ - این معدلت نامه ایست متحف به سلاطین که سلاله طین فطرت آدم اند و لهوی را که آخر آن فناست و آن شغل به زخارف دنیاست از دل ایشان بیرون برده اند و صورت عافیت از آن بلا را عاقبت خیر ایشان کرده که حرز خلد ملکهم حاشیه صحیفه روزگار ایشان باد و دعای دام بقائهم دام مرغ اجابت شکار ایشان جامیبعد حمد حق و درود نبینیست پوشیده بر ذکی و غبی
- بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزمفروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی میبری با آن رنجی قرینست کی آن را نمیبینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام ماندهای تمنی میبری کی کاشکی با آن دانهها رفتمی پنداری کی آن دانهها بیدامست جلال الدین محمد مولویمیر آخر دید او را رحم کردکه آشنای صاحب خر بود مرد
- بخش ۹۰ - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن میچرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب جلال الدین محمد مولویگاو آبی گوهر از بحر آوردبنهد اندر مرج و گردش میچرد
