جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷۵۸ نتیجه برای «گل» با فیلتر سایر قالبها · صفحهٔ ۴۳ از ۶۴
- مقدّمهٔ جمعآورندهٔ دیوان حافظ حافظ شیرازی… ل مَعِین «وَ مِنَ المَاءِ کُلَّ شَئٍ حَيٍّ» صفت نَضارت بخشیده و نفحات گلزار فکرش در ریاض جانها معنی آیتِ «فَانْظُرْ إِلَی آثارِ رِحْمَةِ اللّهِ کَیْفَ یُحْیِي الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» فاش کرده. کلمات فصیحش چون انفاس مسی …
- ترجیع بند - ما گوشه نشینان خرابات الستیم وحشی بافقینه عامل دیوان و نه پا در گل زنداننی بستهٔ امیدی و نی خستهٔ بیمی
- جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی سعدی شیرازی… صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل.
- شمارهٔ ۴ - در مدح سلطان جلال الدین ابو المظفر شروان شاه اخستان خاقانی شروانیبر گلو گاه مرغ رنگین تاجزیور ناله دار بندد صبح
- شمارهٔ ۱ - در مدح جلال الدین اخستان شروان شاه خاقانی شروانیقلعهٔ گلستان شه قلهٔ بوقبیس دانحصن شما خیش حرم کعبه سرای تازه بین
- در سوگواری قاسمبیگ قسمی وحشی بافقیچون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگاردفع درد سر مکن گو بخت سندل سای من
- شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان اعظم جلال الدین شروان شاه اخستان خاقانی شروانیبر کوس نوای نو بردار به صبح اندرگلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر
- شمارهٔ ۲ - در مدح خاقان کبیر جلال الدین والدنیا شروان شاه اخستان خاقانی شروانیگر داد آزادی دهی قد خم کنی در خم جهیور پی ز خود بیرون نهی آتش گلستان آیدت
- فصل یازدهم - مشتاقیم الّا چون میدانیم که شما به مصالح خلق مشغولید زحمت دور میداریم جلال الدین محمد مولوی… ر میشوند و چنانک آتش بر ابراهیم (علیهالسلام) برد و سلام شد و سبزه و گل و گلزار. چون دستوری حق نبود که او را بسوزد فیالجمله چون ایشان دانستند که همه از حق است پیش ایشان همه یکسان شد. از حق امید داریم که شما این سخنها …
- دیباچه سعدی شیرازی… که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟» گفت: «به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیهٔ اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت».
- ترجیع بند سعدی شیرازیآن خرمن گُل، نه گُل، که باغ استنه باغ ارم، که باغ مینوست
- فصل دهم - اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ گفتیست جلال الدین محمد مولوی… اج زبان نباشد آخر لیلی را که رحمانی نبود و جسمانی و نفس بود و از آب و گل بود عشق او را آن استغراق بود که مجنون را چنان فرو گرفتهبود و غرق گردانیده که محتاج دیدن لیلی به چشم نبود و سخن او را به آواز شنیدن محتاج نبود که ل …
