نسیم صبحدم آمد به گلشن
به چشمش گلشن آمد همچو گلخن
۱گل از بلبل به کلی دست شسته
دریده پیرهن در خون نشسته
۲هزاران خار در پا, دست در گِل
فراق بلبلش بنشسته در دل
۳چو سرو اندر چمن افتان و خیزان
به زاری زار میگفت ای عزیزان
۴به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
۵حسودان را به جز کوری مبادا
میان همدمان دوری مبادا
۶همینش کار باشد چرخ گردان
که دوری افکند با دوستداران
۷