جان در مقام عشق به جانان نمیرسد
دل در بلای درد به درمان نمیرسد
۱درمان دل وصال و جمال است و این دو چیز
دشوار مینماید و آسان نمیرسد
۲ذوقی که هست جمله در آن حضرت است نقد
وز صد یکی به عالم عرفان نمیرسد
۳وز هرچه نقدِ عالمِ عرفانست ، از هزار
جزوی به کل گنبد گردان نمیرسد
۴وز صد هزار چیز که بر چرخ میرود
صد یک به سوی جوهر انسان نمیرسد
۵وز هرچه یافت جوهر انسان ز شوق و ذوق
بویی به جنس جملهٔ حیوان نمیرسد
۶مقصود آنکه از می ساقی حضرتش
یک قطره درد درد به دو جهان نمیرسد
۷چندین حجاب در ره تو خود عجب مدار
گر جان تو به حضرت جانان نمیرسد
۸جانان چو گنج زیر طلسم جهان نهاد
گنجی که هیچ کس به سر آن نمیرسد
۹زان می که میدهند از آن حسن قسم تو
جز درد واپس آمد ایشان نمیرسد
۱۰تو قانعی به لذت جسمی چو گاو و خر
چون دست تو به معرفت جان نمیرسد
۱۱تا کی چو کرم پیله تنی گرد خویشتن
بر خود متن که خود به تو چندان نمیرسد
۱۲خود را قدم قدم به مقامات بر پران
چندان پران که رخصت امکان نمیرسد
۱۳زیرا که مرد راه نگیرد به هیچ روی
یکدم قرار تا که به پیشان نمیرسد
۱۴چندین هزار حاجب و دربان که در رهند
شاید اگر کسی بر سلطان نمیرسد
۱۵در راه او رسید قدمهای سالکان
وین راه بیکرانه به پایان نمیرسد
۱۶پایان ندید کس ز بیابان عشق از آنک
هرگز دلی به پای بیابان نمیرسد
۱۷چندان به بوی وصل که در خود سفر کند
عطار را به جز غم هجران نمیرسد
۱۸