تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد
دل را به عشق خویش ز جان بی نیاز کرد
۱دل از شراب عشق چو بر خویشتن فتاد
از جان بشست دست و به جانان دراز کرد
۲فریاد برکشید چو مست از شراب عشق
بیخود شد و ز ننگ خودی احتراز کرد
۳چون دل بشست از بد و نیک همه جهان
تکبیر کرد بر دل و بر وی نماز کرد
۴بر روی دوست دیده چو بر دوخت از دو کون
این دیده چون فراز شد آن دیده باز کرد
۵پیش از اجل بمرد و بدان زندگی رسید
ادریس وقت گشت که جان چشم باز کرد
۶چندان که رفت راه به آخر نمیرسید
در هر قدم هزار حقیقت مجاز کرد
۷عطار شرح چون دهد اندر هزار سال
آن نیکویی که با دل او دلنواز کرد
۸