ره عشاق بی ما و من آمد
ورای عالم جان و تن آمد
۱درین ره چون روی کژ چون روی راست
که اینجا غیر ره بین رهزن آمد
۲رهی پیش من آمد بی نهایت
که بیش از وسع هر مرد و زن آمد
۳هزاران قرن ، گامی میتوان رفت
چه راه است این که در پیش من آمد
۴شود اینجا کم از طفل دو روزه
اگر صد رستم در جوشن آمد
۵درین ره عرش هر روزی به صد بار
ز هیبت با سر یک سوزن آمد
۶درین ره هست مرغان کاسمانشان
درون حوصله یک ارزن آمد
۷رهی آیینه وار ، آن کس که در رفت
هم او در دیدهٔ خود روشن آمد
۸کسی کو اندرین ره دانهای یافت
سپهری خوشهچین خرمن آمد
۹نهان باید که داری سر این راه
که خصمت با تو در پیراهن آمد
۱۰کسی را گر شود گویی بیانش
ازین سر باخبر تر دامن آمد
۱۱کسی مرد است کین سر چون بدانست
نه مستی کرد ونه آبستن آمد
۱۲علاج تو درین ره تا تویی تو
چو شمعت سوختن یا مردن آمد
۱۳بمیر از خویش تا زنده بمانی
که بی شک گرد ران با گردن آمد
۱۴دل عطار سر دوستی یافت
ولی وقتی که خود را دشمن آمد
۱۵