دلی کز عشق تو جان برفشاند
ز کفر زلف ایمان برفشاند
۱دلی باید که گر صد جان دهندش
صد و یک جان به جانان برفشاند
۲وگر یک ذره درد عشق یابد
هزاران ساله درمان برفشاند
۳نیارد کار خود یک لحظه پیدا
ولی صد جان پنهان برفشاند
۴اگر جان هیچ دامن گیرش آید
به یک دم دامن از جان برفشاند
۵چه میگویم که از یک جان چه خیزد
که خواهد تا هزاران برفشاند
۶چو دوزخ گرم گردد سوز عشقش
بهشت از پیش رضوان برفشاند
۷اگر صد گنج دارد در دل و جان
ز راه چشم گریان برفشاند
۸نه این عالم نه آن عالم گذارد
که این برپا شد و آن برفشاند
۹چو جز یک چیز مقصودش نباشد
دو کون از پیش آسان برفشاند
۱۰چو آن یک را بیابد گم شود پاک
نماند هیچ تا آن برفشاند
۱۱بغرد همچو رعدی بر سر جمع
همه نقدش چو باران برفشاند
۱۲چو سایه خویش را عطار اینجا
بر آن خورشید رخشان برفشاند
۱۳