گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی
دین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی
۱از کفر ناگذشته دعوی دین مکن تو
گر محو کفر گردی بنیاد دین فکندی
۲اندر نهاد گبرت پنجه هزار دیوست
زنار کفر تو خود گبری اگر نبندی
۳هر ذرهای ز عالم سدی است در ره تو
از ذره ذره بگذر گر مرد هوشمندی
۴چون گویمت که خود را میسوز چون سپندی
زیرا که چشم بد را تو در پی سپندی
۵مردانه پای در نه گر شیر مرد راهی
ورنه به گوشهای رو گر مرد مستمندی
۶ای پست نفس مانده تا کِی کنی تو دعوی
کافزون ز عالم آمد جان من از بلندی
۷هیچ است هر دو عالم در جنب این حقیقت
آخر ز هر دو عالم خود را ببین که چندی
۸عطار مرد عشقی فانی شو از دو عالم
کز لنگر نهادت در بند تخته بندی
۹