جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی
۱گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو به جای جانم بر جای جان نشستی
۲گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینم
یعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
۳چون خواستی که عاشق در خون دل بگردد
در خون دل نشاندی در لامکان نشستی
۴من چون به خون نگردم از شوق تو چو تنها
در زیر خدر عزت چندان نهان نشستی
۵گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان بس بی نشان نشستی
۶برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی
۷تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم تا در جهان نشستی
۸عطار عاشق از تو زین بیش صبر نکند
نبود روا که چندین بی عاشقان نشستی
۹