ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابی
هرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی
۱در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالی
در جنب طاق چشمت نیل فلک سرابی
۲بی تنگی دهانت جان مانده در مضیقی
بی آتش رخ تو دل گشته چون کبابی
۳چون چشم نیم خوابت بیدار کرد فتنه
ناموس شوخ چشمان آنجا نمود خوابی
۴آن چشمهای که لعلت سیراب شد از آنجا
در خلد هیچ حوری آنجا نیافت آبی
۵من تاب می نیارم تابی ز زلف کم کن
تا کی بود ز زلفت در دل فتاده تابی
۶ای گنج آفرینش دلها خراب از تو
آرام گیر با من چون گنج در خرابی
۷در شش جهات عالم از هشت خلد خوشتر
در تو نگاه کردن در نور ماهتابی
۸خواهم که مست باشی در ماهتاب خفته
من بر رخت فشانده از چشم تر گلابی
۹گه کرده بر رخ تو از برگ گل نثاری
گه خورده با لب تو از جام جم شرابی
۱۰این آرزوست اکنون عطار را ز عالم
این آرزوی او را هین باز ده جوابی
۱۱