تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی
در نیستی مطلق مرغی بپر نگردی
۱زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کن
زیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی
۲این پردهٔ نهادت بر در ز هم که هرگز
در پرده ره نیابی تا پردهدر نگردی
۳گر با تو خلق عالم آید برون به خصمی
گر مرد این حدیثی زنهار برنگردی
۴ور بر تو نیز بارد ذرات هر دو عالم
هان تا به دفع کردن گرد سپر نگردی
۵گرچه میان دریا جاوید غرقه گشتی
هش دار تا ز دریا یک موی تر نگردی
۶گر عاقل جهانی کس عاقلت نخواند
تا تو ز عشق هر دم دیوانهتر نگردی
۷گر تو کبود پوشی همچون فلک درین راه
همچون فلک چرا تو دایم به سر نگردی
۸عطار خاک ره شو زیرا که اندرین راه
بادت به دست ماند خاک ره ار نگردی
۹