ای دل اندر عشق غوغا چون کنی
خویش را بیهوده رسوا چون کنی
۱آنچه کل خلق نتوانست کرد
تو محالاندیش تنها چون کنی
۲دم مزن خون میخور و صفرا مکن
پشهای با باد صفرا چون کنی
۳تو همی خواهی که دانی سر عشق
کس بدین سر نیست دانا چون کنی
۴چون تو اندر عشق او پنهان شدی
سر عشقش آشکارا چون کنی
۵چون تبرا نیستت از خویشتن
پس به عشق او تولا چون کنی
۶عشق را سرمایهای باید شگرف
پس تو بی سرمایه سودا چون کنی
۷چون تو را هر دم حجابی دیگر است
چشم جان خویش بینا چون کنی
۸چون به یک قطره دلت قانع ببود
جان خود را کل دریا چون کنی
۹غرق دریا گرد و ناپیدا بباش
خویش را زین بیش پیدا چون کنی
۱۰چون تو سایه باشی و او آفتاب
پیش او خود را هویدا چون کنی
۱۱هر که او پیداست درصد تفرقه است
چون نباشی جمع آنجا چون کنی
۱۲چون نکردی خویش را امروز جمع
میندانم تا که فردا چون کنی
۱۳مذهب عطار گیر و نیست شو
هستی خود را محابا چون کنی
۱۴