هر شبم سرمست در کوی افکنی
وز بر خویشم به هر سوی افکنی
۱در خم چوگان خویشم هر زمان
خسته و سرگشته چون گوی افکنی
۲گر بریزم پیش رویت اشک زار
همچو اشکم باز بر روی افکنی
۳چون همه تیری بیندازی تمام
پس کمان کین به بازوی افکنی
۴بوی گل اندر دماغ جان ما
زان سر زلف سمن بوی افکنی
۵گر سخن گویم ز چین زلف تو
از سر کین چین در ابروی افکنی
۶ور کشد مویی دل از زلف تو سر
حلق را در حلقهٔ موی افکنی
۷هر شبی عطار را تا وقت صبح
عاشقی دیوانه در روی افکنی
۸