ای لب گلگونت جام خسروی
پیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی
۱پهلوی خورشید مشکآلود کرد
خط تو یعنی که هستم پهلوی
۲مردم چشمت بدان خردی که هست
میببندد دست چرخ از جادوی
۳کی توان گفت از دهان تو سخن
زانکه صورت نیست آن جز معنوی
۴گاه همچون آفتابی از جمال
گاه همچون ماه از بس نیکوی
۵من ندانم کافتابی یا مهی
کژ چه گویم راست به از هر دوی
۶عاشقان را جامه میگردد قبا
تو کله بنهاده کژ خوش میروی
۷گفته بودی آنکه دل برد از تو کیست
من ندارم زهره تا گویم توی
۸ور بگویم من که تو بردی دلم
دل به من ندهی و هرگز نشنوی
۹دل ندارم زان ضعیفم همچو موی
تو دلم ده تا شود کارم قوی
۱۰من که تخم نیکوی کشتم مدام
بر نخوردم از تو الا بدخوی
۱۱تو که با من تخم کین کاری همه
دور نبود کانچه کاری بدروی
۱۲در سخن عطار اگر معجز نمود
تو به اعجاز سخن مینگروی
۱۳