آفتاب رویت ای سرو سهی
بر همه میتابد الا بر رهی
۱نی خطا گفتم که میتابد بسی
بر من و من مینبینم ز ابلهی
۲گرچه عالم پر جمال یوسف است
نیست چشم کور را از وی بهی
۳چون بود کز بحر پر گوهر بسی
باز گردد خشک لب دستی تهی
۴باز گردیدند ازین بحر عجب
خشک لب هم مبتدی هم منتهی
۵قعر این دریا جزین دریا نیافت
دیگران هستند از مشتی کهی
۶حلقه بر در میزنند و میروند
نیست از ایشان کسی را آگهی
۷جمله را جز عجز آنجا کار نیست
نه مهی است آنجایگاه و نه کهی
۸می فرو افتد درین حیرت زهم
گر تو اینجا دو جهان برهم نهی
۹ای فرید اینجا که هستی محو گرد
چند گویی کوتهی بر کوتهی
۱۰