جان به لب آوردهام تا از لبم جانی دهی
دل ز من بربودهای باشد که تاوانی دهی
۱از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه
زانکه هم بر تو فشانم گر مرا جانی دهی
۲تو همی خواهی که هر تابی اندر زلف توست
همچو زلف خویش در کار پریشانی دهی
۳من چو گویی پا و سر گم کردهام تا تو مرا
زلف بفشانی و از هر حلقه چوگانی دهی
۴من کیم مهمان تو، تو تنگها داری شکر
میسزد گر یک شکر آخر به مهمانی دهی
۵من سگ کوی توام شیری شوم گر گاه گاه
چون سگان کوی خویشم ریزهٔ خوانی دهی
۶چون نمییابند از وصل تو شاهان ذرهای
نیست ممکن گر چنان ملکی به دربانی دهی
۷من که باشم تا به خون من بیالایی تو دست
این به دست من برآید گر تو فرمانی دهی
۸کی رسم در گرد وصل تو که تا میبنگرم
هر دمم تشنه جگر سر در بیابانی دهی
۹داد از بیداد تو عطار مسکین دل ز دست
دست آن داری که تو داد سخن دانی دهی
۱۰