نگاری مست لایعقل چو ماهی
درآمد از در مسجد پگاهی
۱سیه زلف و سیه چشم و سیه دل
سیهگر بود و پوشیده سیاهی
۲ز هر مویی که اندر زلف او بود
فرو میریخت کفری و گناهی
۳درآمد پیش پیر ما به زانو
بدو گفت ای اسیر آب و جاهی
۴فسردی همچو یخ از زهد کردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهی
۵چو پیر ما بدید او را برآورد
ز جان آتشین چون آتش آهی
۶ز راه افتاد و روی آورد در کفر
نه رویی مانْد در دین و نه راهی
۷به تاریکی زلف او فرو ریخت
به دست آورد از آب خضر چاهی
۸دگر هرگز نشان او ندیدم
که شد در بی نشانی پادشاهی
۹اگر عطار با او هم برفتی
نیرزیدیش عالم برگ کاهی
۱۰