ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
۱نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
۲ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
۳هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
۴چو تو حیران خود را دست گیری
ز پا افتادهام حیران کجایی
۵ز بس کز عشق تو در خون بگشتم
نه کفرم ماند و نه ایمان کجایی
۶بیا تا در غم خویشم ببینی
چو گویی در خم چوگان کجایی
۷ز شوق آفتاب طلعت تو
شدم چون ذره سرگردان کجایی
۸شد از طوفان چشمم غرقه کشتی
ندانم تا درین طوفان کجایی
۹چنان دلتنگ شد عطار بی تو
که شد بر وی جهان زندان کجایی
۱۰