نگر تا ای دل بیچاره چونی
چگونه میروی سر در نگونی
۱چگونه میکشی صد بحر آتش
چو اندر نفس خود یک قطره خونی
۲زمانی در تماشای خیالی
زمانی در تمنای جنونی
۳اگر خواهی که باشی از بزرگان
مباش از خردهگیران کنونی
۴چرا باشی نه کافر نه مسلمان
که تو نه رهروی نه رهنمونی
۵ز یک یک ذره سوی دوست راه است
ولی ره نیست بهتر از زبونی
۶زبون عشق شو تا بر کشندت
که هرگاهی که کم گشتی فزونی
۷خود از رفعت ورای هر دو کونی
چرا همصحبت این نفس دونی
۸دلا تو چیستی هستی تو یا نه
وگر نه نیستی نه هست چونی
۹منی یا نه منی عینی تو یا غیر
و یا از هرچه اندیشم برونی
۱۰چه میگویم تو خود از خود نهانی
که دو انگشت حق را در درونی
۱۱تو ای عطار اگر چه دل نداری
ولیکن اهل دل را ذوفنونی
۱۲