در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی
۱حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بود
مبر از حد صنما سرکشی و کبر و منی
۲از پی آنکه قضا عاشق تو کرد مرا
این همه تیر جفا بر من مسکین چه زنی
۳از غم تو غنیم وز همه عالم درویش
نیست چون من به جهان از غم درویش غنی
۴مکن ای دوست تکبر که برآرم روزی
نفسی سوخته وار از سر بیخویشتنی
۵این همه کبر مکن حسن تو را نیست نظیر
نه ختن ماند و نه نیز نگار ختنی
۶این دم از عالم عشق است به بازی مشمر
گر به بازی شمری قیمت خود میشکنی
۷گر تو خواهی که چو عطار شوی در ره عشق
سر فدا باید کردن تو ولی آن نکنی
۸