یکی دیوانهٔ بی پا و سر بود
که هر روزش زهر روزی بتر بود
۱دلش بگرفته بود از خلق وز خویش
نه از پس هیچ ره بودش نه از پیش
۲زبان بگشاد کای دانندهٔ راز
چو نیست این آفرینش را سری باز
۳ترا تا کی ز بُردن و آوریدن
دلت نگرفت یا رب ز آفریدن
۴مرا گوئی چو رفتی زین جهان تو
نشانی باز ده ما را بجان تو
۵چو جانم بیجهان ماند از جهان باز
کسی جوید نشان از بینشان باز
۶نمیدانم که درمانم چه چیزست
دل من چیست یا جانم چه چیزست
۷ندارد چاره این بیچارهٔ خویش
زناهمواری هموارهٔ خویش
۸فرو رفتم بهر کوئی وسوئی
ولی برنامدم از هیچ روئی
۹بسی گرد جهان برگشتهام من
برای این چنین سرگشتهام من
۱۰ز بستان الستم باز کندند
نگونسارم بدین زندان فکندند
۱۱ازان سر گشته و گم کرده راهم
که یک دم برکنار دایه خواهم
۱۲از آنجا کامدم بیخویش و بیکس
اگر آنجا رسم این دولتم بس
۱۳اگر آنجا رسم ورنه درین سوز
بسر میگردم از حیرت شب و روز
۱۴دلم پُر درد و جانم پُر دریغست
که روزم تیره ماهم زیرِ میغست
۱۵اگر پایم درین منزل بماند
دلم ناچیز گردد گِل بماند
۱۶ز کوری پشت بر اسرار کردیم
بغفلت خرقه را زنّار کردیم
۱۷خرد دادیم و خر طبعی خریدیم
ادب دادیم و گستاخی گزیدیم
۱۸اگر دل هم درین سودا بماند
تکاپوئی بدست ما بماند
۱۹چه سود از عمر چون سودی ندیدیم
وگر دیدیم به بودی ندیدیم
۲۰دلا چندم کُشی چندم گدازی
که نه سر می نهی نه می فرازی
۲۱چو دردت هست، مردی مرد بنشین
بمردی بر سر این درد بنشین
۲۲چو از دردی تو هردم سرنگون تر
مرا تا چند گردانی بخون در
۲۳چو شمعم هر زمان بر سر نهی گاز
بدستی دیگرم جلوه دهی باز
۲۴اگر از پای افتم گوئیم خیز
وگر در تگ دَوَم گوئی مشو تیز
۲۵اگر نزدیک وگر از دور باشم
همی تا من منم مهجور باشم
۲۶ندارم از ده و مه دِه نشانی
رهائی دِه مرا زین دِه زمانی
۲۷چو بو ایّوب خود را خانهٔ ساز
چو خانه ساختی در نِه بهم باز
۲۸که تا ناگاه مهد مصطفائی
شود هم خانهٔ چون تو گدائی
۲۹اگر تو کافری ایمانت بخشد
وگر درماندهٔ درمانت بخشد
۳۰ترا چون پیر رهبر دستگیرست
مریدی کن که اصل مرد پیرست
۳۱چو از حق پیر مرشد مطلق آمد
بعینه کار او کار حق آمد
۳۲