عزیزی از زلیخا کرد درخواست
که چون یوسف ببردت دل؟ بگو راست
۱که گر این دل تو داری میکنی ناز
اگر میخواهی از یوسف تو دل باز
۲زلیخا خورد سوگندی قویدست
که گر موییم از دل آگهی هست
۳نمیدانم دلم عاشق چرا شد
وگر عاشق شد او باری کجا شد
۴چو یوسف هیچ دل محکم ندارد
زلیخا نیز این دل هم ندارد
۵چو نه این یک نه آن بر کار بودهست
نه این دلبر نه آن دلدار بودهست
۶کنون این دل کجا شد در میانه
چه گویم زین طلسم و این بهانه
۷زهی چوگان که گویی را چنان کرد
که از مشرق سوی مغرب دوان کرد
۸پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک
بههُش رَو تا نیفتی در گَو خاک
۹که گر تو کژ روی ای گوی در راه
بمانی تا ابد در آتش و چاه
۱۰چو سیر گوی بی چوگان نباشد
گناه از گوی سرگردان نباشد
۱۱اگرچه آن گنه نه کردن تست
ولیکن آن گنه در گردن تست
۱۲