کسی کو ابن عمّ مصطفی بود
امامت در دو کون او را روا بود
۱دو ابن عم رسول حق چنان داشت
که دینش از هر دو نور جاودان داشت
۲ز ابن مطلّب برخاست امامت
چنانک از ابن عبّاسش خلافت
۳اگر اهل طریقت صد هزارند
وگر صد، جز طریق او ندارند
۴یقینم شد که او سلطان جیشست
دلیلم، الامیة من قریشست
۵چو دین صدر عالم بایدم داشت
قریشی را مقدّم بایدم داشت
۶دلش تا پیشگه چون بی حسابست
کتاب امّتش اُمّالکتابست
۷اگر روزی بدریا راه یابد
شود گمنام، بحر آنگاه یابد
۸چو او در دین پیغمبر فرو شد
بجای او نشست آن بحرو او شد
۹چو آن دریا بجای خود روان یافت
قریشی و محمّد نام ازان یافت
۱۰محمّد بر زبان او گهر شد
چنان کانجا سخن حق بر عمر شد
۱۱اگر او محو پیغامبر نبودی
حدیث و آیتش همبر نبودی
۱۲حدیث آن بجای این چو برخاست
شد از صاحب حدیثی قامتش راست
۱۳قریشی جدّو ادریسش اَب آمد
طریقت از بهشت این مذهب آمد
۱۴چو این مذهب بنا داده به ادریس
بهشتش نقد دان اعداش ابلیس
۱۵نبی بنهاد گنجی جمله رحمت
بحصهٔ بوحنیفه کرد قسمت
۱۶درآمد شافعی آن گنج عالی
چو دید الحق بر او افشاند حالی
۱۷گرت از مهر کوفی حاصلی نیست
چو بوفت جز خرابی منزلی نیست
۱۸چو داری شافعی و بوحنیفه
تویی هم مالک دین هم خلیفه
۱۹وگر این داری امّا آن نداری
دلی داری ولیکن جان نداری
۲۰چو ایشانند هردو چشم، دین را
بنه سر این دو چشم راه بین را
۲۱اگر این هر دو را باهم نداری
تو یک عالم ز دو عالم نداری
۲۲چه میگویی که هر دو در مقابل
یکی اندو دو میبینی تو احول
۲۳اگر زیشان تو در دل خشم داری
دو چشمت کوربین گر چشم داری
۲۴