در رهی میرفت شبلی دردناک
دید دو کودک در افتاده بخاک
۱زانکه جوزی در میان افتاده بود
هر دو را دعوی آن افتاده بود
۲هر دو از یک جوز میکردند جنگ
شیخ گفتا کرد میباید درنگ
۳تا من این جوز محقر بشکنم
پس میان هر دو تن قسمت کنم
۴جوز بشکست و تهی آمد میانش
برگسست آنجایگه آهی ز جانش
۵گشت بیمغزی خویشش آشکار
اشک میبارید و میشد بیقرار
۶هاتفی گفتش که ای شوریده جان
گر تو قَسّامی هلا قسمت کن آن
۷چو نهٔ صاحب نظر خامی مکن
بعد از این دعوی قَسّامی مکن
۸