گفت یک روزی سلیمان کای اله
بهر من ابلیس را آور براه
۱تا چو هر دیوی شود فرمانبرم
بی پری جفتی نهد سر در برم
۲حق بدو گفتا مشو او را شفیع
تاکنم در حکم تو او را مطیع
۳عاقبت ابلیس شد فرمان برش
گشت چون باد ای عجب خاک درش
۴گرچه چندانی سلیمان کار داشت
کز زمین تا عرش گیر و دار داشت
۵مسکنت را قدر چون بشناخت او
قوت از زنبیل بافی ساخت او
۶خادمش یک روز در بازار شد
از پی زنبیل او در کار شد
۷گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس
عاقبت نخرید آن زنبیل کس
۸بازگشت و سوی او آورد باز
شد گرسنگی سلیمان را دراز
۹روز دیگر دیگری بهتر ببافت
تا خریداری تواند بو که یافت
۱۰برد خادم هر دو بازاری نبود
تا بشب گشت و خریداری نبود
۱۱چون نمیآمد خریداری پدید
ضعف شد القصه بسیاری پدید
۱۲شد ز بی قوتی سلیمان دردناک
آمدش بی قوتی در جان پاک
۱۳حق تعالی گفتش آخر حال چیست
کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست
۱۴گفت نان میبایدم ای کردگار
گفت نان خور چند باشی بیقرار
۱۵گفت یا رب نان ندارم در نگر
گفت بفروش آن متاعت نان بخر
۱۶گفت زنبیلم فرستادم بسی
نیست این ساعت خریدارم کسی
۱۷گفت کی زنبیل باید کار را
بنده کرده مهتر بازار را
۱۸بی شکی شیطان چو محبوس آیدت
کار دنیا جمله مدروس آیدت
۱۹چون بود در بند ابلیس پلید
کی توان کردن فروشی یا خرید
۲۰کار دنیا جمله موقوف ویست
نهی منکر امر معروف ویست
۲۱