چون شمع ز آتشی که وفا زد به جان ما
بال هماست بر سر ما استخوان ما
۱عمریست هرزه تازی اشک روان ما
کو گرد حیرتی که بگیرد عنان ما؟
۲شمشیر آبدادهٔ زنگ ملامتیم
باشد درشتگویی مردم فسان ما
۳ما را نظر به فیض نسیم بهار نیست
اشک است شبنم گل رنگ خزان ما
۴این رشته تا به حشر مبیناد کوتهی
شمعیست درگرفتهٔ نامت زبان ما
۵چشم تری به گوشهٔ دل واخزیدهایم
شبنمصفت ز غنچه بس است آشیان ما
۶شمع از حدیث شعله نبردهست صرفهای
آتش مزن به خویش، مشو ترجمان ما
۷لخت جگر به دیدهٔ ما رنگ اشک ریخت
یاقوت آبگشته طلب کن ز کان ما
۸از درد نارسایی پرواز ما مپرس
چون نی گره شدهست به صدجا فغان ما
۹در شعلهزار داغ هوا نیز آتش است
ای باد صبح! نگذری از بوستان ما
۱۰از رنگ رفته، گرد سراغی پدید نیست
پی باختهست وحشت خون روان ما
۱۱صبح نفسمتاع جهان ندامتیم
ناچیده رفته است به غارت دکان ما
۱۲بیدل! ره دیار فنا بسکه روشن است
چون شمع چشمبسته رود کاروان ما
۱۳