بگذشت یار و سوی اسیران نظر نکرد
کردیم ناله در دل سختش اثر نکرد
۱خاک رهش شدیم که بوسیم پای او
از سرکشی و ناز بر آنجا گذر نکرد
۲ما را چه سود اشک چو سیم و رخ چو زر
چون هرگز التفات بدین سیم و زر نکرد
۳تا در رخش نظر نکنم هرگزم ندید
جایی که روی خویش به سوی دگر نکرد
۴بر خاک ره نشان کف پای نازکش
روشندلی ندید که کحل بصر نکرد
۵می خواست تن که همره جان از پیش رود
جان خود چنان برفت که تن را خبر نکرد
۶شد خاک بر درش سر جامی ولی هنوز
سودای پای بوس وی از سر بدر نکرد
۷