دل با خیال آن لب میگون ز دست شد
ای عاقلان کناره که دیوانه مست شد
۱نتوان به کنج صبر نشستن چنین که یار
برخاست باز و فتنه اهل نشست شد
۲از طرف باغ ناله بلبل نمی رسد
مسکین مگر به دام گلی پای بست شد
۳آن بت نمود عکس رخ خود در آینه
من بت پرست گشتم و او خودپرست شد
۴بگذر دلا به فکر دهانش ز بود خویش
چون نیستی ست عاقبت هر چه هست شد
۵از تاج سلطنت سر ما گر نشد بلند
این بس که زیر پای تو چون خاک پست شد
۶جامی شکست شیشه تقوی و کار او
در عاشقی درست همه زان شکست شد
۷