از عشق تبرا چه کنم چون نتوانم
با عقل تولا چه کنم چون نتوانم
۱از درد تو داغی ست کهن بر دل ریشم
تدبیر مداوا چه کنم چون نتوانم
۲از نازکی خوی تو خواهم که ز رویت
پوشم نظر اما چه کنم چون نتوانم
۳هر چند که بگذشت ز حد وعده وصلت
آهنگ تقاضا چه کنم چون نتوانم
۴خاریم شکسته ست به پا بر سر کویت
عزم گل و صحرا چه کنم چون نتوانم
۵زد شعله به جان شوق وصال توام امروز
تاخیر به فردا چه کنم چون نتوانم
۶من جامی مشهور به سودای بتانم
ترک رخ زیبا چه کنم چون نتوانم
۷