دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون
آید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون
۱خواهم که لب به آه گشایم گهی ولی
ترسم کشد زبانه برون آتش درون
۲می گویم از وصال تو با خود فسانه ها
درد فراق را به همین می کنم فسون
۳هر لحظه دل به فن دگر می بری ز خلق
در دلبری نبوده کسی چون تو ذوفنون
۴دل را به جرم عشق ملامت چه فایده
کش بخت تیره گشت بدین شیوه رهنمون
۵هر دم مکن فسون که روزی رسی به وصل
کین آرزو ز حوصله ما بود برون
۶در حق جامی آنچه توان می کن از جفا
مشکل که عاشق دگر افتد چنین زبون
۷