ساقیا صاف می عیش به خودکامان ده
دردی درد به خون جگر آشامان ده
۱هر که دردی نکشد گرچه سر خاصان است
بکش افسار و سرش در گله عامان ده
۲مشرب دردکشی نیست نکونامان را
مطربا خیز و صلا در صف بدنامان ده
۳زاهدان ز آتش ما سوختگان محرومند
شرری یا رب ازین شعله به آن خامان ده
۴چون ز شوق تو کشم سر به گریبان عدم
بهر عطر کفنم گردی ازان دامان ده
۵نیست بی مقدم تو کار مرا سامانی
قدمی رنجه کن و کار مرا سامان ده
۶جامی ایام گل از صومعه سوی چمن آی
خرقه زهد به تاراج گل اندامان ده
۷