زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی
چاره وصل است برانگیز خدایا سببی
۱جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعل
عاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی
۲چون نیامد ادب بزم وصال از من مست
دمبدم می رسد از شحنه شهرم ادبی
۳ساخت با نغمه غم مرغ دلم زان که نخاست
هرگز از بلبل این باغ نوای طربی
۴سوخت از تاب غمش جان و دلم گرچه طبیب
نکند از تن رنجور من احساسی تبی
۵طلب روز و دعای شبم این کرد اثر
که نه روزی شودم وصل میسر نه شبی
۶جامی از راه طلب ماند زهی حسرت و درد
گر نه مطلوب درآید ز درش بی طلبی
۷