بلبل چو مطربان به غزلخوانی آمده ست
بر وی شکوفه در درم افشانی آمده ست
۱همچون شکوفه شو درم افشان که جمع آن
هرجا که هست تخم پریشانی آمده ست
۲پژمرده بود از دم وی باغ و این زمان
آبی به رویش از نم نیستانی آمده ست
۳هر شاخ گل ز غنچه نشکفته با دلی
چون عاشقان پر آتش پنهانی آمده ست
۴زآلوده دامنان بگسل کز گل و سمن
هرسو هزار شاهد روحانی آمده ست
۵می نوش و مست زی که جز این نیست فصل گل
کاری که ختم آن نه پشیمانی آمده ست
۶جامی که و بهار سمرقند و وصف آن
کو مست گلرخان خراسانی آمده ست
۷