رنگ رخت ز تاب تب ای سیمبر شکست
رنگ شکسته ات دل اهل نظر شکست
۱هنگامه ساخت مه شب از انجم ولی چو دید
هنگام صبح روی تو هنگامه برشکست
۲بستی به قصد فرقت من بر میان کمر
بنشین که پشت طاقت من از کمر شکست
۳رخساره خوی فشان به گلستان درآمدی
لطف رخ تو رونق گلهای تر شکست
۴هر شیشه امید که تدبیر عقل ساخت
سنگ جفای عشق تو در یکدگر شکست
۵رفتم که گل به باغ شود مرهم دلم
صد نشترم ز خار غمت در جگر شکست
۶قدر شکر شکست خط سبز بر لبت
طوطی ندیده کس که بدینسان شکر شکست
۷جامی چو یافت خانه خود را تهی ز تو
دیوار کند و بام بیفکند و درشکست
۸