نبود عروس ملک سزای کنار و بوس
بؤساً لک ار کنار نگیری ازین عروس
۱شه را چو در دوام بقا اختیار نیست
دم دم چرا خطاب رسد هر دمش ز کوس
۲مجنون که دور مانده ز لیلیست روز و شب
جانی پر از دریغ و زبانی پر از فسوس
۳این بس که در نواحی حی می برد به روز
شب در سماع شوق به بانگ سگ و خروس
۴بردند آب صفوت رندان پاکباز
پیران گول گیر و مریدان چاپلوس
۵لُبّ است سرّ عشق و سبوس است مابقی
لب کی شناسد آنکه بود درخور سبوس
۶جامی تو مرغ عالم یکرنگی آمدی
بر خویش بشکن این قفس عاج و آبنوس
۷