دوش اشکم سر به جیحون میکشید
دل بدان زلفین شبگون میکشید
۱ناتوان شخص ضعیفم هر زمان
اشکریزان ناله را چون میکشید
۲گاه اشکش سوی صحرا میدواند
گاه آهش سوی گردون میکشید
۳ناگهان خیل خیالش بر سرم
لشکر از بهر شبیخون میکشید
۴دید آن چشم بلابین دمبهدم
تا گریبان جامه در خون میکشید
۵آستین بر زد خیالش تا به روز
رخت از آن دریا به هامون میکشید
۶غمزهاش تیری که میزد بر عبید
لعل او پیکانش بیرون میکشید
۷