شنیدم که نابالغی روزه داشت
به صد محنت آورد روزی به چاشت
۱به کُتابش آن روز سائق نبرد
بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
۲پدر دیده بوسید و مادر سرش
فشاندند بادام و زر بر سرش
۳چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز
فتاد اندر او ز آتش معده سوز
۴به دل گفت اگر لقمه چندی خورم
چه داند پدر غیب یا مادرم؟
۵چو روی پسر در پدر بود و قوم
نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
۶که داند چو در بند حق نیستی
اگر بی وضو در نماز ایستی؟
۷پس این پیر از آن طفل نادان تر است
که از بهر مردم به طاعت در است
۸کلید در دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گزاری دراز
۹اگر جز به حق میرود جادهات
در آتش فشانند سجادهات
۱۰