خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
ور به چوگانم زند هیچش مگوی
۱بر سر عشاق طوفان گو ببار
در ره مشتاق پیکان گو بروی
۲گر به داغت میکُند، فرمان ببر
ور به دردت میکُشد، درمان مجوی
۳ناودان چشم رنجوران عشق
گر فرو ریزند، خون آید به جوی
۴شاد باش ای مجلس روحانیان
تا که خورد این می که من مستم به بوی
۵هر که سودانامهٔ سعدی نبشت
دفتر پرهیزگاری گو بشوی
۶هر که نشنیدهست وقتی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک من ببوی
۷