بخش

باب دوم در اخلاق درویشان سعدی

این بخش از «گلستان» سعدی است و ۴۸ مورد منتشرشده دارد.

مورد منتشرشده
۴۸
صفحه
۳

ترتیب: صعودی · نزولی

اشعار (۴۸ مورد · نمایش ۱۷ تا ۳۲)

  1. ۱۷حکایت شمارهٔ ۱۷پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛خواندن شعر ‹
  2. ۱۸حکایت شمارهٔ ۱۸عابدی را پادشاهی طلب کرد.خواندن شعر ‹
  3. ۱۹حکایت شمارهٔ ۱۹کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بی‌قیاس ببردند.خواندن شعر ‹
  4. ۲۰حکایت شمارهٔ ۲۰چندان‌که مرا شیخِ اَجَلّ، ابوالفرج بن جوزی، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، ترکِ سَماع فرمودی و به خلوت و عُزلت اشارت کردی، عُنْفُوانِ شَبابم غالب…خواندن شعر ‹
  5. ۲۱حکایت شمارهٔ ۲۱لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟خواندن شعر ‹
  6. ۲۲حکایت شمارهٔ ۲۲عابدی را حکایت کنند که شبی ده مَن طعام بخوردی و تا سحر خَتْمی در نماز بکردی.خواندن شعر ‹
  7. ۲۳حکایت شمارهٔ ۲۳بخشایِشِ الهی گم‌شده‌ای را در مَناهی، چراغِ توفیق فرا راه داشت تا به حلقهٔ اهلِ تحقیق در آمد.خواندن شعر ‹
  8. ۲۴حکایت شمارهٔ ۲۴پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فلان به فَسادِ من گواهی داده است.خواندن شعر ‹
  9. ۲۵حکایت شمارهٔ ۲۵یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقتِ تصوّف؛خواندن شعر ‹
  10. ۲۶حکایت شمارهٔ ۲۶یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشه‌ای خفته.خواندن شعر ‹
  11. ۲۷حکایت شمارهٔ ۲۷وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانانِ صاحبدل هم‌دمِ من بودند و هم‌قدم؛خواندن شعر ‹
  12. ۲۸حکایت شمارهٔ ۲۸یکی را از ملوک مدّتِ عمر سپری شد؛ قایم‌مقامی نداشت؛ وصیّت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید، تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویضِ…خواندن شعر ‹
  13. ۲۹حکایت شمارهٔ ۲۹ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی. گفت: یا اَباهُرَیْرَةٍ! زُرْنی غِبّاً، تَزْدَدْ…خواندن شعر ‹
  14. ۳۰حکایت شمارهٔ ۳۰یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقتِ ضبطِ آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد. گفت ای دوستان! مرا در آنچه کردم اختیاری…خواندن شعر ‹
  15. ۳۱حکایت شمارهٔ ۳۱از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس گرفتم.خواندن شعر ‹
  16. ۳۲حکایت شمارهٔ ۳۲یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت: اوقاتِ عزیز چگونه می‌گذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعایِ حاجات و همه روز در بند…خواندن شعر ‹