سر جوش داغ بر دل ما نوبهار ریخت
دردی که ماند بر جگر لاله زار ریخت
۱بی وقت هر که همچو صدف لب نکرد باز
ابر بهارش آب گهر در کنار ریخت
۲عاشق به شوربختی من نیست در جهان
برخاستم ز جا، نمکم از کنار ریخت
۳هر جا که شد ترانه ما انجمن فروز
گردید آب نغمه و از زلف تار ریخت
۴شور جزا، ذخیره فردای خویش را
امروز بر جراحت این دل فگار ریخت
۵از رشک قرب شانه دلم شاخ شاخ شد
این زهرگویی از بن دندان مار ریخت
۶آن کس که دشنه در گذر ما به خاک کرد
در رهگذار برق سبکسیر، خار ریخت
۷با ترک هستی از غم ایام فارغم
آسوده شد ز سنگ، درختی که بار ریخت
۸مشاطه دماغ پریشان عالم است
صائب هر آنچه از قلم مشکبار ریخت
۹