باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت
ابر بهار، رنگ قیامت به خاک ریخت
۱گفتی به جای قطره باران درین بهار
دامان پر گل از کف گردون به خاک ریخت
۲چون سینه صدف گهر آبدار کرد
هر شبنمی که گل به گریبان خاک ریخت
۳آینه رویی از جگر خاک جلوه کرد
هر قطره عرق که ازان روی پاک ریخت
۴ماند چگونه نامه مستان سیاهروی؟
زان اشک بی شمار که از چشم تاک ریخت
۵هر نخل آرزو که دل از روی شوق بست
چون نخل موم ازین نفس شعله ناک ریخت
۶رویم ز اشک شور نمکزار گشته است
یارب که این نمک به دل چاک چاک ریخت؟
۷آورد سر برون ز گریبان بخت سبز
چون شیشه هر که جرعه خود را به خاک ریخت
۸صائب نگاه یار که می می چکد ازو
در جام ما برای چه زهر هلاک ریخت؟
۹