شد یوسف آنکه رشته حب الوطن گسیخت
آمد برون ز چاه، کسی کاین رسن گسیخت
۱چشم مرا به ابر بهاران چه نسبت است؟
کز زور گریه رشته مژگان من گسیخت
۲از بخت نارسا نکنم شکوه، چون کنم؟
آن یوسفم که بر لب چاهم رسن گسیخت
۳صد عقده زهد خشک به کارم فکنده بود
ذکرش به خیر باد که تسبیح من گسیخت!
۴ای بیستون ز سنگ چه پا سخت کرده ای؟
برخیز از میان، کمر کوهکن گسیخت
۵از دستبرد رشک زلیخا که کور باد
پای نسیم مصر ز بیت الحزن گسیخت
۶تا رفت دل ز سینه دگر روز خوش ندید
این خون گرفته شمع، عبث از لگن گسیخت
۷روزی که تیغ داد زلیخا به مصریان
سر رشته امید من از پیرهن گسیخت
۸از امن گاه گوشه خلوت برون میا
زان شمع کشته شد که دل از انجمن گسیخت
۹حرفی بگو که باعث دلبستگی شو
صائب به ذوق دام تو از صد چمن گسیخت
۱۰