بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست
چون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست
۱بر خاک همچو طایر یک بال می تپد
آن را که دل ز تیغ ملامت دو نیم نیست
۲بی آه سرد یاد نداریم سینه را
شکر خدا که خانه ما بی نسیم نیست
۳بی درد در سخن نبود جوهر اثر
بی قدر و قیمت است گهر تا یتیم نیست
۴بی برگ شو که عشرت روی زمین تمام
در خانه ای است فرش که در وی گلیم نیست
۵ما از کجی به کوچه دیگر فتاده ایم
حرفی است این که وضع جهان مستقیم نیست
۶از دوزخ و بهشت نظر بسته ایم ما
پرواز ما به شهپر امید و بیم نیست
۷ما غافلان بساط اقامت فکنده ایم
در وادییی که کوه در او مستقیم نیست
۸صائب شود گشاده دلش بی گرهگشا
هر غنچه ای که چشم به راه نسیم نیست
۹