محوم چنان که در دل تنگم اراده نیست
در شیشه ام ز جوش پری جای باده نیست
۱از خود سفر کنم به امید کدام راه؟
جز موجه سراب درین دشت جاده نیست
۲بالاترست از حرکت رتبه سکون
آب روان به صافی آب ستاده نیست
۳دل ساده کن ز نقش که در روز بازخواست
پروانه نجات به جز لوح ساده نیست
۴پیشانی گشاده ز آفات ایمن است
چون شیشه جام را خطر از جوش باده نیست
۵در تنگنای بیضه پر و بال عاجزست
در زیر آسمان دل و دست گشاده نیست
۶در وصل از فراق چه داند چه می کشم
هر کس که در وطن به غریبی فتاده نیست
۷راضی شدن به پایه دون پست فطرتی است
هر کس به خر سوار نگردد، پیاده نیست
۸صائب به قدر سوز جگر آب اگر دهند
بحر محیط از دهن ما زیاده نیست
۹