محو جانان خویش را جانان تصور می کند
قطره خود را بحر بی پایان تصور می کند
۱هر که در سرگشتگی ثابت قدم گردیده است
کوه را ابر سبک جولان تصور می کند
۲سرو سیمین ترا دیده است هر کس در لباس
جان بی تن را تن بی جان تصور می کند
۳باده جان بخش را مخمور در دلهای شب
در سیاهی چشمه حیوان تصور می کند
۴هر که آتش زیر پا دارد درین وادی چو برق
خار و خس را سنبل و ریحان تصور می کند
۵حیرت دیدار روی هر که را با خود کند
عالمی را همچو خود حیران تصور می کند
۶بس که در خون جگر غلطیده ام، نظارگی
هر سر موی مرا مژگان تصور می کند
۷در تماشای تو از بس کرده ام قالب تهی
هر که می بیند مرا بی جان تصور می کند
۸هر که چون صائب دلش گوهرشناس وقت شد
دم زدن را عمر جاویدان تصور می کند
۹