گر چنین آن چشم جادو رخنه در دل میکند
از دلم هر رخنهای را چاه بابل میکند
۱بس که میآید به ناز از چشم او بیرون نگاه
چند جا تا خانه آیینه منزل میکند!
۲چون تواند دل به پایان برد راه زلف را؟
کاین ره پرپیچ و خم کار سلاسل میکند
۳چون کشم آه از جگر، کز بیم خوی نازکش
شمع دود خود گره چون لاله در دل میکند
۴میدهد از حسن عالمگیر مجنون را خبر
این که لیلی هر نفس تغییر محمل میکند
۵دیدن آیینه را بر طاق نسیان مینهی
گر بدانی شوق دیدارت چه با دل میکند
۶حفظ آب روی خواهش کن که گردون خسیس
نان خود را تر به آب روی سایل میکند
۷سالکان را صحبت تنپروران سنگ ره است
سیل را این خاکهای مرده کاهل میکند
۸میکند عمر مؤبد هستی دهروزه را
هرکه جان صائب نثار تیغ قاتل میکند
۹