شوق را آتش عنان دوری منزل میکند
راهرو را منزل نزدیک کاهل میکند
۱همت پستی که در دامان ما آویخته است
کشتی ما را بیابان مرگ ساحل میکند
۲تنپرستی همچو خون مرده بند دست و پاست
رقص فارغبالی اینجا مرغ بسمل میکند
۳آرزوی خام گردآلود دارد سینه را
جوش بیجا آب این سرچشمه را گل میکند
۴از دلم هر پارهای محو است در هنگامهای
خار این وادی چه با دامان محمل میکند
۵میکند نیکی و در آب روان میافکند
هرکه نقد جاننثار تیغ قاتل میکند
۶ناوک تقدیر نی در ناخنت نشکسته است
کاوش مژگان چه میدانی چه با دل میکند
۷ناتوانی در طریق شوق سنگ راه نیست
جاده با افتادگی قطع منازل میکند
۸شیره جان میکشد چرخ از وجود خاکیان
روغن از ریگ روان این سفله حاصل میکند
۹اضطراب دل به جان میآورد جسم مرا
این سپند شوخ خون در چشم محفل میکند
۱۰ناتوانی بس که پیچیده است بر اعضای من
بر تنم موج هوا کار سلاسل میکند
۱۱(خنده دل را به دست ناامیدی واگذار
کاین گره را ناخن تدبیر مشکل میکند)
۱۲صائب از خاطر بشو نقش امید و بیم را
ورنه دل را این رقمها زود باطل میکند
۱۳