فکر جمعیت عبث دل را پریشان میکند
آن که سر داده است ما را فکر سامان میکند
۱نرم کن دل را به آه آتشین کاین مشت خون
سخت چون گردید، در تن کار پیکان میکند
۲هرکه زد بر آتش خشم آب، مانند خلیل
آتش سوزنده را بر خود گلستان میکند
۳میکند از راه احسان بنده صد دیوانه را
کودکان را هر که آزاد از دبستان میکند
۴لذت آزادگی یار بر او بادا حرام
بنده خود خلق را هرکس به احسان میکند
۵خرج ابر از کیسه دریاست، حیرانم چرا
این قدر استادگی با تشنه جانان میکند
۶غیرت آرد خون بحر پاک گوهر را به جوش
چون صدف لب باز پیش ابر نیسان میکند
۷در چنین وقتی که میریزد ز هم اوراق عمر
صائب از غفلت همان ترتیب دیوان میکند
۸