گر چنین نشو و نما آن نخل موزون میکند
سرو را بار خجالت بید مجنون میکند
۱قرب و بعدی در میان عاشق و معشوق نیست
قطره سیر بحر در دامان هامون میکند
۲چارهای گر هست درد عشق را، بیچارگی است
این گره را ناخن تدبیر افزون میکند
۳میتواند از دل ما خار غم بیرون کشید
هرکه تیغ از پنجه خورشید بیرون میکند
۴وصل جای اضطراب شوق نتواند گرفت
سیل در آغوش دریا یاد هامون میکند
۵تاز زخم ما جدا شد خنجر او خون گریست
چون فتد ماهی به خشکی یاد جیحون میکند
۶نیست غیر از دست خالی پردهپوشی سرو را
بیسرانجامی چه با یاران موزون میکند!
۷ بیبری را خاطر آزادهای باید چو سرو
تنگدستی بید را فیالحال مجنون میکند
۸چین ابرو عاشقان را میکند گستاختر
خضر کی ره را غلط از نعل وارون میکند؟
۹هرکه میگوید به گردون از گرفتاری سخن
حلقه دیگر به زنجیر خود افزون میکند
۱۰اندکی دارد خبر از درد ارباب سخن
هرکه صائب مصرعی چون سرو موزون میکند
۱۱