چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟
ز استخوان چند کسی ناز طباشیر کشد؟
۱شوخی حسن نماند به ته پرده شرم
برق را ابر محال است به زنجیر کشد
۲صدف ما به رگ ابر دهن وا نکند
زخم ما آب ز سرچشمه شمشیر کشد
۳نتواند سخن عشق کشید از من، غیر
بیجگر طعمه چسان از دهن شیر کشد؟
۴به خرابی چو توان گشت ز سیلاب ایمن
چه ضرورست کسی منت تعمیر کشد؟
۵هرکه داند کرم از عفو چه لذت دارد
خجلت جرم ز ناکردن تقصیر کشد
۶خواب سودازدگان مشق جنون است تمام
از معبر چه کسی منت تعبیر کشد؟
۷گره رشته بود مانع جولان گهر
دل چسان پای ازان زلف گرهگیر کشد؟
۸نیست چون دامن صحرای طلب را پایان
به چه امید کسی زحمت شبگیر کشد؟
۹می شود رزق کمان دست نوازش صائب
گرچه بر خاک هدف را کشش تیر کشد
۱۰